
من و تو! هنوز با هم آشنا نیستیم.اصلا نمیدونیم
کی هستیم؟!
من و تو! من می شناسمت اما تو نه...
من و تو! هنوز هیچ حسی بهت ندارم.تو هم!
من و تو! میخوام از یه جایی شروع کنم، تو هم
منتظری...
من و تو! تازه اول راهیم...راهی که نمیدونیم
تهش چی میشه!!!
من و تو! دارم سعی میکنم که دوست داشته باشم
اما تو...
من و تو! اولین دعوامون شروع شد...
من و تو! یه هفته ای با هم سر سنگینیم.
من و تو! بعد این دعوا بیشتر دوست داشتم...تو
تازه ازم خوشت امده بود!
من و تو! هر روز بیشتر با هم آشنا میشدیم.بهم
عادت کرده بودی و بهت وابسته شده بودم...
من و تو! اخلاقات دستم اومده بود...اما بازم
غیر قابل پیش بینی بودی.
من و تو! هفته ها...ماه ها...می گذشت و تو برام
شده بودی یه عشق و من برای تو یه آشنا!
من و تو! 1 سال گذشت...وارد 2سال شدیم...هنوز
با هم خوب بودیم...
من و تو! صدات برام آرامش بود...زمان داشت به
سرعت می گذشت و من سرمست بودم...
من و تو! فکر میکردم دیگه ماله خودمی...خیالت
راحت بود که مال من نیستی...!
من و تو! همه جا از تو تعریف میکردم تو هم بهم
گاهی یه نشونه هایی از دوست داشتن میدادی...!
من و تو! دلت برام تنگ می شد...چون عادت کرده
بودی...دلم برات تنگ می شد چون عاشق بودم...
من و تو! 2سال تموم شد... وارد 3سال شدیم...و
عشق من هرروز پایدارتر میشد!
من و تو! کمتر می تونستم ازت خبری داشته
باشم...داشتی از دسترس خارج میشدی...
من و تو! دنبال بهونه بودی و منم بهانه دستت
نمیدادم.
من و تو! چند هفته ازت خبری نداشتم...یهو
برگشتی...گفتم دلم برات تنگ شده بود واقعا هم شده بود...گفتی منم دلم برای همه تنگ شده بود...!
من و تو! تو برام جزو همه نبودی...تو تنها
بودی... اما من با همه بودم تو همون گاراژی که اسمش قلبه......!
من و تو! کمتر از یه هفته بعد این ماجرا بهانه
گیر آوردی...!
من و تو! بهانت بی بهانه بود!!! بخاطر این بود
که وقتی ناراحت بودی منم ناراحت میشدم...میگفتی گلی! میگفتم بله؟ چیزی
شده؟... اما تو دیگه هیچی نمی گفتی...فکر میکردم سکوتت شاید از ناراحتی
باشه اما تو یه رازی داشتی...
من و تو! بهت اصرار می کردم بی حوصله نباشی،
چون میدونستم بعدش دعوا داریم...
من و تو! گوش نمیدادی بهم...حرف خودت رو
میزدی...میگفتی باید تموم شه...
من و تو! عذاب وجدانت به کار افتاده بود...می
گفتی آخرین راهه...چاره ای نداری...
من و تو! هر روز بیشتر از روز قبلش بهت احتیاج
داشتم...گریه گریه گریه! همین
من و تو! هنوز نمیدونستم دلت جای
دیگست...نمیدونستم توی این چند ساله به هیچی دل بسته بودم...
من و تو! آخرین بار بود...از بعدش خبر
نداشتم...تو هم!
من و تو! دعوای آخرمون شروع شد...حرفاتو
زدی...خام بودم و التماست کردم که نه!!! اما...
من و تو! خداحافظی کردی...رفتی...واقعا
رفتی...تنها یادگاریهام چندتا عکس بود و حرفات و جات توی زندگیم...تو
رویاهام...توی قلبم...
من و تو! از خاطرت رفت که چه خاطره هایی
داشتیم...
من و تو! تو به این میگفتی مرد بودن یه مرد و
من میگفتم نامردی...!
من و تو! زیر داستان بینمون رو امضا
کردی...اما من جای امضا فقط یه قطره اشک گذاشتم...
تو.......! بی من...
من......! بی تو...
تو !................................................نمیدونم.
من ! تمومش کردم. تو رو تویه صندوق با
خاطراتت حبس کردم و شروع به یه زندگی جدید کردم...
من ! نمیدونستم قراره همیشه حتی سایت باهام
باشه...
من ! اعتقاد پیدا کردم به جمله ی اول قصه
های مادر بزرگم...
درسته:
یکی بود یکی
نبود....
